تا اناری ترکی بر می داشت...
دوستان خوبم، سلام...
هنگامی که نگارش این پست را شروع می کردم یکشنبه مورخ 24/7/90 و ساعت در حدود 10 شب بود. ولی آلان که آن را تمام کرده ام و در وبلاگ قرار میدهم، سه شنبه مورخ 26/7/90 و باز هم ساعت در خدود 10 شب می باشد...!
تقریبا 10 روز پیش (15 مهر) سالروز تولد سهراب سپهری، شاعر شعر های بلوری ونقاش طرح های مهربانی بود، به یاد مردی که طبع لطیفش با طبیعت هم آواز بود...
...باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب
آب بي فلسفه مي خوردم
توت بي دانش مي چيدم
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت
فكر، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود...
(بخشی از صدای پای آب)
خوب می رسیم به ماجراها و خاطرات کلاس...تقریبا به اندازه یک هفته خاطره داریم...! خوب از جمعه 15 مهر شروع می کنیم... ساعت اول کلاس تغییرات اجتماعی داشتیم، صبح مثل همیشه به کلاس دیر رسیدم...! راستی من با این سن و با این هیکلم هنوز حکمت این 10 دقیقه ای که بعد از به صدا در اومدن زنگ ساعت، دلم می خواد بخوابم رو نمی دونم، حتما خیلی از شما درگیر این قضیه هستید...نه!؟ واقعا این 10 دقیقه، خیلی مزه می ده ها...! ولی برای من معمولا بعدش دردسر میشه، می دونین چرا؟ آخه من صبح ها معمولا یه 3- 2 تا از این ده دقیقه ها را امتحان می کنم و دیرم میشه...! یه چیز دیگه، تقریبا بیشتر دوستان با ساعت موبایل خود (( با امکان تعریف چند ساعت بیداری )) و احتمالا با یک ملودی آرام ( مورد علاقه)، بیدار می شوند و دیگه استرس صدای دینگگگگگگگگگ ساعت های قدیمی را ندارند... ولی اون ساعت ها یه فاز دیگه ای داشت...نه؟ ...سوغات پیشرفت تکنولوژیه دیگه، کاریش نمیشه کرد... خیلی چیزها رنگ و بوی سابق رو نداره، حتی طعم سابق رو...حال و هوا و صفای گذشته رو... عوضش ماکرو ویو داریم و ال ای دی...(شایدم! 3D )...به نظرتون معامله خوبیه دیگه ...نه؟! بگذریم، مثلا قرار بود خاطرات کلاس رو بنویسم، زدم تو جاده خاکی... کجا بودم...؟ آهان، داشتم می گفتم، دیر رسیدم به کلاس... ولی استاد چیزی بهم نگفت...! (خدا رو شکر!) البته بودند دوستان دیگری که گویا توی شش و بش اون 10 دقیقه ها بیشتر مونده بودند و دیر تر از من رسیدند! خلاصه کلاس به آرامی در جریان بود و ساعت به کندی می گذشت...هرزچند گاهی تیکه پرانی ها و صحبت های خارج از درس دوستان، خواب را که همچون عذابی عظیم بیشتر دوستان را احاطه کرده بود، از سرمان می پراند! استاد جوانمان که اگه دقت کرده باشین بعضی از جملاتش را کمی تند تر از حالت استاندارد بیان می کند، سر ساعت کلاس را تعطیل و در انتهای کلاس به حضور و غیاب پرداختند...کلاس بعدی، روش تحقیق بود...وای خدا ...! بعد از اندکی استراحت به این کلاس که فضایی خشک و رسمی دارد، وارد شدیم، استاد با تجربه کلاس که تاکید زیادی در استفاده از آب در حین تدریس دارند به آرامی در جا استادی قرار گرفتند...! البته نباید از حق گذشت و باید اشاره کنم، ایشان به هیچ عنوان از کار خود در امر تدریس کم نمیگذارند و به قولی ، مثل بعضی از اساتید آب را به مباحث درسی خود نمی بندند... و از آب تنها جهت شرب استفاده می کنند...! میگفتم که... استاد بعد از قرار گرفتن در جا استادی و نوشیدن جرعه ای آب، با نگاهی عاری از مهربانی در چشمان دانشجویان زل زده و درهمان ابتدای کار، اقدام به جمع آوری سوالات ( در واقع تمرین کلاسی ) کردند و دوستان پرتلاش و سخت کوشمان به سرعت و با جدیت در برگه هایی که از دفترها و سررسید های خودشان و یا دوستانشان می کندند، اقدام به نوشتن سوال های خود با حداقل فکر ممکن کردند، بعضی ها هم برای نوشتن سوال ها دست به دامن دوستان دیگر می شدند و با طناب پوسیده آن ها به چاه میرفتند...! قافل از اینکه استاد تیزبین تمامی سوال ها را مورد بررسی قرار می دهد و... بقیه داستان رو خودتون دیگه میتونین حدس بزنید، استاد در تمام مدت کلاس به بررسی سوالات پرداختند و با تیغ تیز نقد، خدمت اکثر دوستان رسیدند...! بعضی جاها هم نزدیک بود کار بالا بگیرد که با سلام و صلوات قضیه فیصله پیدا کرد...! بنده هم در تمام مدت کلاس مشغول دعا و توسل بودم به این امید که استاد فرصت بررسی برگه و سوال من رو پیدا نکنه و درست در زمانی که همه فکر می کردیم کلاس به پایان رسیده، استاد با به دست گرفتن برگه سوال من، گفتند این سوال رو هم قبل از خاتمه کلاس بررسی کنیم...! شانس رو می بینید؟ اگه دوستان خاطرات گذشته را دنبال کرده باشند و خاطرشان باشد این اتفاقات دقیقه نودی همیشه برای من رخ می دهد...! البته بعد اظهار شکر خوردن بنده از انتخاب و نگارش این سوال، و به خاطر کم بود وقت، ماجرا ختم به خیر شد...! و پرونده خاطرات جمعه با همه پیچیدگی آن بسته شد!... فردای آن روز یعنی شنبه، حذف و اضافه داشتیم... از اونجایی که ماجرای این روز کمی طولانی و بسیار پیچیده شده، در پست بعدی مفصل به بصرتان می رسانم! کلاس بعدی روز دوشنبه بود، کلاس اول را با جناب داور پناه داشتیم، بنده در این روز در تب 40 درجه می سوختم...! و توی شیش و بش این قضیه بودم که بیام...نیام...یعنی برم، ...نرم...! هرجور با خودم کلنجار می رفتم دل نمی یومد که از خیر کلاس آقای داور پناه بگذرم...! علارقم این که کارم به لرز کردن هم کشیده شده بود، کشان کشان به سمت چوب لباسی رفتم ...هنوز یه لنگه از شلوارم رو نپوشیده بودم که آقای عبادتی اس ام اس زدند که گویا کلاس ایشان امروز برگزار نمیشه...اول باورم نشد و به جناب درویش زنگ زدم، بعد ایشان قضیه را تایید کردند...حال غریبی پیدا کردم...گرمی قطره اشکی که از چشمانم به روی گونه سردم غلطید، منقلبم کرد ...! در حالی که به سختی نفس می کشیدم تمام زورم را جمع کردم و فریاد زدم افشیییییییییییییییین...! و از حال رفتم!!! وقتی هم به هوش آمدم دیگه برای رسیدن به کلاس بعدی دیر شده بود،... در حالی که هسته کمپوت گیلاس را از دهانم در می آوردم!، چشمانم را بستم و سعی کردم کلاس آقای اسماعیلی را در ذهنم تجسم کنم...! فردای آن روز که از دوستان جریان را جویا شدم، دانستم که خیالم چندان با واقعیت تفاوتی نداشت و کلاس ایشان در دانشگاه تربیت معلم و در فضای بحث و گفتگو برگزار شده بود و دلنیشن تر این نکته که گویا ایشان حضور و غیاب نکرده بودند...! نکته: از اونجایی که جناب داور پناه دیر خبر کنسل شدن کلاسشان را مخابره کردند، پس از اطلاع رسانی ما که در حداقل زمان ممکن انجام شد، گویا تعداد زیادی از دوستان در دانشگاه متوجه این جریان شدند و کار ما هم شد نوش داروی پس از مرگ سهراب...! کلاس بعدی در روز سه شنبه بود، متون اسلامی... استاد خوش صدای این درس که گویا ساعت قبل و بعد از کلاس ما، همین درس را داخل همین کلاس تدریس دارند، درس را راس ساعت شروع کردند و به لطف تدریس ساعت قبل، از مطالب از پیش نوشته شده بر روی تخته استفاده کردند! خوبه دیگه این جوری در مصرف ماژیک هم صرفه جویی میشه! البته برای خالی نبودن غریزه، چند تا کلمه را پاک و مجدد نوشتن که خیلی هم حوصله شان سر نرود! جا داره که اشاره کنم ایشان انصافا استاد خوش رویی هستند مطالب درسی را با لحن شیرینی تدریس می کنند، برای ایشان آرزوی سلامتی داریم... فردای آن روز، در ساعت اول کلاس زبان تخصصی داشتیم، همه بچه ها پر انرژی و با کوله باری از لغات حفظ شده به کلاس آمده بودند! در همون ابتدای کلاس آقای فتوکیان به کلاس آمدند و به استاد خبر دادند که تنها 45 دقیقه برای به پایان رساندن این کلاس زمان دارند...! دیگه چی بگم از حال روز بچه های کلاس، صدای حق حق از گوشه و کنار به گوش می رسید، بعضی ها سرشان را به پایین انداخته بودن تا گونه های خیسشان را کسی نبیند! بعضی ها دوستان دیگر را دلداری می داند، من که همون اول که جناب فتوکیان رو دیدم، حس ششم خبر داد که جریان چیه و شدت فشار عصبی و اندوه بیهوش شدم...! بعد از سر کشیدن لیوان آب قند که دوستم جناب علیقلی که خود حال روزی بد تر از من داشت، زحمت آن را کشیده بود، کمی جان گرفتم...استاد در همین فرصت کم پیش رو، پرسش لغات را از دوستان آغاز کردند و هوای آسمان کلاس را بارانی تر کردند! هنوز چند دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که جناب بامری وارد کلاس شدند، نفس ها در سینه حبس شده بود، استاد در چشمان جناب بامری خیره شد، انگار زمان از حرکت ایستاده بود...چشمان همه به لب های استاد بود...ناگهان اتفاقی عجیب افتاد...استاد فرزانه مان گفتند: برای سلامتی آقای بامری، صلوات...!!! باورم نمی شد...آقای بامری...؟ یعنی درست شنیده بودم؟ واقعا که همگی مخصوصا خود آقای بامری، شرمنده استاد شدند...بالاخره بعد از 2 جلسه آقای بامری با اسم خودش مورد خطاب قرار گرفت...! از طرف خودم و همه دوستان به ایشان و اوشان تبریک و تهنیت عرض می کنم...! استاد که گویا به دلیل اختلاف سطح پیچیده بچه ها دست به دامن اساتید خود شده بودند!، با اینکه زمان کلاس کم بود، کلاس پر باری را برگزار کردند...خدا به همراهشان باد...ساعت بعد کلاس تکنولوژی فرهنگ داشتیم، در ابتدا جناب آقای اسدی...(یعنی استاد اسدی) در پای تخته ایستاده بودند و منتظر کسب اجازه از استاد محترم برای شروع کنفرانس خود بودند... روی تخته هم یه سری فرمول ریاضی نوشته بود و اینطور که به نظر می رسید قصد داشت با دانش ریاضی خود، فرهنگ و ارتباطات را اثبات کند...کلا آدم جالبیه با دغدغه هایی فراتر از کلاس...! همین جور که جناب اسدی با لحن آرام و یکنواخت خود، بحث را پیش می برد، دوستان دیگر نیز وارد بحث شدند، کار بالا گرفت، آقای عبادتی با اصرار دوستان به میدان آمد...بحث روی جنجال به خود گرفت...در یک لحظه جناب عبادتی از جای خود بلند شد، صحنه عجیبی بود، عین فیلم های هالیودی شده بود! برای بهتر تصور کردن این صحنه، چشم های خود را ببندید...جناب عبادتی به سرعت به سمت جناب اسدی در پیش بود اما صحنه اسلوموشن شده بود، صدای گام های جناب عبادتی در فضا طنین انداز شده بود...بچه ها از ترس جان خود و برای در امان ماندن از برخورد با قهرمان داستان، به سرعت از سر راه ایشان کنار می رفتند، زاویه دروبین عوض شد، بر روی صورت آقای اسدی عرق سردی نشسته بود و تنها با چشم مسیر حرکت درویش را دنبال می کرد، درویش به سکوی کلاس رسید، برای حماسی تر شدن صحنه تصور کنید که زلف های پرشیان درویش در باد به شدت تکان میخورد، اسدی چند قدم به عقب برداشت و چشم هایش را بست، دوربین یکبار به دورشان چرخید...! کلوزآپ چشم های اسدی و عبادتی، همه منتظر پایان ماجرا بودند... بعضی جرات دیدن این صحنه فجیع را نداشتند و چشم هایشان را بسته بودند...! عبادتی دستش را دراز کرد، من احساس کردم که می خواد مثل کنگ فو پاندا با یه ضربه، اسدی را به سزای اعمال خود برساند...اما جناب عبادتی تخته پاکن را برداشت و بخشی از مطالب جناب اسدی را پاک و مدل ارتباطی ((مارشال عبادتی مک لوهان)) را بر روی تخته به تصویر کشید...اسدی نفس راحتی کشید...داستان ختم به خیر شد...چراغ ها را روشن کردند...صدای جابجا کردن صندلی های به گوش می رسید...تیتراژ پایانی به بالا رفت...همه در غروب چهارشنبه شب با دلی سرشار از امید و آرزو به سمت خانه های خود روانه شدند...با تشکر از جنابی عبادتی و اسدی و حراست محترم دانشگاه و کلیه دوستانی در وقوع این خاطره، صمیمانه حضور داشتند...مهر 90 ...!!!
کلام آخر:
دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری