تا اناری ترکی بر می داشت...

دوستان خوبم، سلام...

هنگامی که نگارش این پست را شروع  می کردم  یکشنبه مورخ 24/7/90 و ساعت در حدود 10 شب بود. ولی آلان که آن را تمام کرده ام و در وبلاگ قرار میدهم، سه شنبه  مورخ 26/7/90 و باز هم ساعت در خدود 10 شب می باشد...!

تقریبا 10 روز  پیش (15 مهر) سالروز تولد سهراب سپهری، شاعر شعر های بلوری ونقاش طرح های مهربانی بود، به یاد مردی که  طبع لطیفش با طبیعت هم آواز بود...

...باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب
آب بي فلسفه مي خوردم
توت بي دانش مي چيدم
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت
فكر، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود...

(بخشی از صدای پای آب)

خوب می رسیم به ماجراها و خاطرات کلاس...تقریبا به اندازه یک هفته خاطره داریم...! خوب از جمعه 15 مهر شروع می کنیم... ساعت اول کلاس تغییرات اجتماعی داشتیم، صبح مثل همیشه به کلاس دیر رسیدم...! راستی من با این سن و با این هیکلم هنوز حکمت این 10 دقیقه ای  که بعد از به صدا در اومدن زنگ ساعت، دلم می خواد بخوابم رو نمی دونم، حتما خیلی از شما درگیر این قضیه هستید...نه!؟ واقعا  این 10 دقیقه، خیلی مزه می ده ها...! ولی برای من معمولا بعدش دردسر میشه، می دونین چرا؟ آخه من صبح ها معمولا  یه 3- 2 تا از این ده دقیقه ها را امتحان می کنم و دیرم میشه...! یه چیز دیگه، تقریبا بیشتر دوستان با ساعت موبایل خود (( با امکان تعریف چند ساعت بیداری )) و احتمالا با یک ملودی آرام ( مورد علاقه)، بیدار می شوند و دیگه استرس صدای دینگگگگگگگگگ ساعت های قدیمی را ندارند... ولی اون ساعت ها یه فاز دیگه ای داشت...نه؟ ...سوغات پیشرفت تکنولوژیه دیگه، کاریش نمیشه کرد... خیلی چیزها رنگ و بوی سابق رو نداره، حتی طعم سابق رو...حال و هوا و صفای گذشته رو... عوضش ماکرو ویو داریم و ال ای دی...(شایدم! 3D )...به نظرتون معامله خوبیه دیگه ...نه؟! بگذریم، مثلا قرار بود خاطرات کلاس رو بنویسم، زدم تو جاده خاکی... کجا بودم...؟ آهان، داشتم می گفتم، دیر رسیدم به کلاس... ولی استاد چیزی بهم نگفت...!  (خدا رو شکر!) البته بودند دوستان دیگری که گویا توی شش و بش اون 10 دقیقه ها بیشتر مونده بودند و دیر تر از من رسیدند! خلاصه کلاس به آرامی در جریان بود و ساعت به کندی می گذشت...هرزچند گاهی تیکه پرانی ها و صحبت های خارج از درس دوستان، خواب را که همچون عذابی عظیم  بیشتر دوستان را احاطه کرده بود، از سرمان می پراند! استاد جوانمان که اگه دقت کرده باشین  بعضی از جملاتش را کمی تند تر از حالت استاندارد بیان می کند، سر ساعت کلاس را تعطیل و در انتهای کلاس به حضور و غیاب پرداختند...کلاس بعدی، روش تحقیق بود...وای خدا ...! بعد از اندکی استراحت به این کلاس که فضایی خشک و رسمی دارد، وارد شدیم، استاد با تجربه کلاس که تاکید زیادی در استفاده از آب در حین تدریس دارند به آرامی در جا استادی  قرار گرفتند...! البته  نباید از حق گذشت و باید اشاره کنم، ایشان به هیچ عنوان از کار خود در امر تدریس کم نمیگذارند و به قولی ، مثل بعضی از اساتید آب را به مباحث درسی خود نمی بندند... و از آب تنها جهت شرب استفاده می کنند...! میگفتم که... استاد بعد از قرار گرفتن در جا استادی و نوشیدن جرعه ای آب، با نگاهی عاری از مهربانی در چشمان دانشجویان زل زده و درهمان ابتدای کار، اقدام به جمع آوری سوالات ( در واقع تمرین کلاسی  ) کردند و دوستان پرتلاش و سخت کوشمان به سرعت و با جدیت در برگه هایی که از دفترها و سررسید های خودشان و یا دوستانشان می کندند، اقدام به نوشتن سوال های خود با حداقل فکر ممکن کردند، بعضی ها هم برای نوشتن سوال ها دست به دامن دوستان دیگر می شدند و با طناب پوسیده آن ها به چاه میرفتند...! قافل از اینکه استاد تیزبین تمامی سوال ها را مورد بررسی قرار می دهد و... بقیه داستان رو خودتون دیگه میتونین حدس بزنید، استاد در تمام مدت کلاس به بررسی سوالات پرداختند و با تیغ تیز نقد، خدمت اکثر دوستان رسیدند...! بعضی جاها هم نزدیک بود کار بالا بگیرد که با سلام و صلوات قضیه فیصله پیدا کرد...! بنده هم در تمام مدت کلاس مشغول دعا و توسل بودم به این امید که استاد فرصت بررسی برگه و سوال من رو پیدا نکنه  و درست  در زمانی که همه فکر می کردیم کلاس به پایان رسیده، استاد با به دست گرفتن برگه سوال من، گفتند این سوال رو هم قبل از خاتمه کلاس بررسی کنیم...! شانس رو می بینید؟ اگه دوستان خاطرات گذشته را دنبال کرده باشند و خاطرشان باشد این اتفاقات دقیقه نودی همیشه برای من رخ می دهد...! البته بعد اظهار شکر خوردن بنده از انتخاب و نگارش این سوال، و به خاطر کم بود وقت،  ماجرا ختم به خیر شد...! و  پرونده خاطرات جمعه با همه پیچیدگی آن بسته شد!... فردای آن روز یعنی شنبه، حذف و اضافه  داشتیم... از اونجایی که ماجرای این روز کمی طولانی و بسیار پیچیده شده، در پست بعدی مفصل به بصرتان می رسانم! کلاس بعدی روز دوشنبه بود، کلاس اول را با جناب داور پناه داشتیم، بنده در این روز  در تب 40 درجه می سوختم...! و توی شیش و بش این قضیه بودم که بیام...نیام...یعنی برم، ...نرم...! هرجور با خودم کلنجار می رفتم دل نمی یومد که از خیر کلاس آقای داور پناه بگذرم...! علارقم این که کارم به لرز کردن هم کشیده شده بود، کشان کشان به سمت چوب لباسی رفتم ...هنوز یه لنگه از شلوارم  رو نپوشیده بودم که آقای عبادتی اس ام اس زدند که گویا کلاس ایشان امروز برگزار نمیشه...اول باورم نشد و به جناب درویش زنگ زدم، بعد ایشان قضیه را تایید کردند...حال غریبی پیدا کردم...گرمی قطره اشکی که از چشمانم به روی گونه سردم غلطید، منقلبم کرد ...! در حالی که به سختی نفس می کشیدم تمام زورم را جمع کردم و فریاد زدم افشیییییییییییییییین...! و از حال رفتم!!! وقتی هم به هوش آمدم دیگه برای رسیدن به کلاس بعدی دیر شده بود،... در حالی که هسته کمپوت گیلاس را از دهانم در می آوردم!، چشمانم را بستم و سعی کردم کلاس آقای اسماعیلی را در ذهنم تجسم کنم...! فردای آن روز که از دوستان جریان را جویا شدم، دانستم که خیالم چندان با واقعیت تفاوتی نداشت و کلاس ایشان در دانشگاه تربیت معلم و در فضای بحث و گفتگو برگزار شده بود و دلنیشن تر این نکته که گویا ایشان حضور و غیاب نکرده بودند...! نکته: از اونجایی که جناب داور پناه دیر خبر کنسل شدن کلاسشان را مخابره کردند، پس از اطلاع  رسانی ما که در حداقل زمان ممکن انجام شد، گویا تعداد زیادی از دوستان در دانشگاه متوجه این جریان شدند و کار ما هم شد نوش داروی پس از مرگ سهراب...! کلاس بعدی در روز سه شنبه بود، متون اسلامی... استاد خوش صدای این درس که گویا ساعت قبل و بعد از کلاس ما، همین درس را داخل همین کلاس تدریس دارند، درس را راس ساعت شروع کردند و به لطف تدریس ساعت قبل، از مطالب از پیش نوشته شده بر روی تخته استفاده کردند! خوبه دیگه این جوری در مصرف ماژیک هم صرفه جویی میشه! البته برای خالی نبودن غریزه، چند تا کلمه را پاک و مجدد نوشتن که خیلی هم حوصله شان سر نرود! جا داره که اشاره کنم ایشان انصافا استاد خوش رویی هستند مطالب درسی را با لحن شیرینی تدریس می کنند، برای ایشان آرزوی سلامتی داریم... فردای آن روز، در ساعت اول کلاس زبان تخصصی داشتیم، همه بچه ها پر انرژی و با کوله باری از لغات حفظ شده به کلاس آمده بودند! در همون ابتدای کلاس آقای فتوکیان به کلاس آمدند و به استاد خبر دادند که تنها 45 دقیقه برای به پایان رساندن این کلاس زمان دارند...! دیگه چی بگم از حال روز بچه های کلاس، صدای حق حق از گوشه و کنار به گوش می رسید، بعضی ها سرشان را به پایین انداخته بودن تا گونه های خیسشان را کسی نبیند! بعضی ها دوستان دیگر را دلداری می داند، من که همون اول که جناب فتوکیان رو دیدم، حس ششم خبر داد که جریان چیه و شدت فشار عصبی و اندوه بیهوش شدم...! بعد از سر کشیدن لیوان آب قند که دوستم جناب علیقلی که خود حال روزی بد تر از من داشت، زحمت آن را کشیده بود، کمی جان گرفتم...استاد در همین فرصت کم پیش رو، پرسش لغات را از دوستان آغاز کردند و هوای آسمان کلاس را بارانی تر کردند! هنوز چند دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که جناب بامری وارد کلاس شدند، نفس ها در سینه حبس شده بود، استاد در چشمان جناب بامری خیره شد، انگار زمان از حرکت ایستاده بود...چشمان همه به لب های استاد بود...ناگهان اتفاقی عجیب افتاد...استاد فرزانه مان گفتند: برای سلامتی آقای بامری، صلوات...!!! باورم نمی شد...آقای بامری...؟ یعنی درست شنیده بودم؟ واقعا که همگی مخصوصا خود آقای بامری، شرمنده استاد شدند...بالاخره بعد از 2 جلسه آقای بامری با اسم خودش مورد خطاب قرار گرفت...! از طرف خودم و همه دوستان به ایشان و اوشان تبریک و تهنیت عرض می کنم...! استاد که گویا به دلیل اختلاف سطح  پیچیده بچه ها دست به دامن اساتید خود شده بودند!، با اینکه زمان کلاس کم بود، کلاس پر باری را برگزار کردند...خدا به همراهشان باد...ساعت بعد کلاس تکنولوژی فرهنگ داشتیم، در ابتدا جناب آقای اسدی...(یعنی استاد اسدی) در پای تخته ایستاده بودند و منتظر کسب اجازه از استاد محترم برای شروع کنفرانس خود بودند... روی تخته هم یه سری فرمول ریاضی نوشته بود و اینطور که به نظر می رسید قصد داشت با دانش ریاضی خود، فرهنگ  و ارتباطات را اثبات کند...کلا آدم جالبیه با دغدغه هایی فراتر از کلاس...! همین جور که جناب اسدی با لحن آرام و یکنواخت خود، بحث را پیش می برد، دوستان دیگر نیز وارد بحث شدند، کار بالا گرفت، آقای عبادتی با اصرار دوستان به میدان آمد...بحث روی جنجال به خود گرفت...در یک لحظه جناب عبادتی از جای خود بلند شد، صحنه عجیبی بود، عین فیلم های هالیودی شده بود! برای بهتر تصور کردن این صحنه، چشم های خود را ببندید...جناب عبادتی به سرعت به سمت جناب اسدی در پیش بود اما صحنه اسلوموشن شده بود، صدای گام های جناب عبادتی در فضا طنین انداز شده بود...بچه ها از ترس جان خود و برای در امان ماندن از برخورد با قهرمان داستان، به سرعت از سر راه ایشان کنار می رفتند، زاویه دروبین عوض شد، بر روی صورت آقای اسدی عرق سردی نشسته بود و تنها با چشم مسیر حرکت درویش را دنبال می کرد، درویش به سکوی کلاس رسید، برای حماسی تر شدن صحنه تصور کنید که زلف های پرشیان درویش در باد به شدت تکان میخورد، اسدی چند قدم به عقب برداشت و چشم هایش را بست، دوربین یکبار به دورشان چرخید...! کلوزآپ چشم های اسدی و عبادتی، همه منتظر پایان ماجرا بودند... بعضی جرات دیدن این صحنه فجیع را نداشتند و چشم هایشان را بسته بودند...! عبادتی دستش را دراز کرد، من احساس کردم  که می خواد مثل کنگ فو پاندا با یه ضربه، اسدی را به سزای اعمال خود برساند...اما جناب عبادتی تخته پاکن را برداشت و بخشی از مطالب جناب اسدی را پاک و مدل ارتباطی ((مارشال عبادتی مک لوهان)) را بر روی تخته به تصویر کشید...اسدی نفس راحتی کشید...داستان ختم به خیر شد...چراغ ها را روشن کردند...صدای جابجا کردن صندلی های به گوش می رسید...تیتراژ پایانی به بالا رفت...همه در غروب چهارشنبه شب با دلی سرشار از امید و آرزو به سمت خانه های خود روانه شدند...با تشکر از جنابی عبادتی و اسدی و حراست  محترم دانشگاه و کلیه دوستانی در وقوع این خاطره، صمیمانه حضور داشتند...مهر 90 ...!!!

کلام آخر:

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

خاطره های پاییزی...

الآن که این پست را می نویسم، یکشنبه مورخ 90/7/17 و ساعت در حدود 10 شب می باشد.

با سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی...پیش از هر حرفی، ولادت با سعادت امام رضا (ع) را تبریک و شاد باش عرض می نمایم...

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد

بدون واسطه دم از احد نخواهد زد


گدای کوی رضا شو کو آن امام رئوف

به سینه احدی دست رد نخواهد زد

این پست ویژه خاطرات این چند جلسه گذشته از کلاس است، اولین جلسه بعد از کلاس جناب داور پناه (که در پست قبلی راجع به آن صحبت شد)، کلاس متون اسلامی بود...جناب قیاسی استاد خوش لهجه این درس با اون چهره گرم و دوست داشتنی خود درس را آغاز کردند...کلاس درس با گرمی خاصی پیگیری میشد و همه به جز من تحت تاثیر گرمی جو معنوی کلاس قرار گرفته بودند! البته فکر بد نکنیدا داستان بنده مصداق این حکایت بود که میگن زرنگ همیشه در ته چاهه...!، بنده به خیال خام خود، جای دنجی پشت دیوار نورگیر، به دور از چشم استاد پیدا کرده بودم ولی... در حالی که دلم هنوز از این زرنگی قنج می رفت، متوجه شدم که یکی از دوستان کولر را روشن کرده و کولر بی انصاف هم 90 درصد باد خودش را به پشت سر من و 10 درصد بقیه را در کلاس پخش میکرد...!!! سرانجام بنده که به فیض تحصیل در شرایط سخت نائل شده بودم، پس از تحمل این وضع به مدت نیم ساعت، از کرده خود پشیمان و جای دیگری را برای نشستن انتخاب نمودم! و بالاخره خودم را به جریان گرم کلاس که مخصوصا در دقایق آخر بسیار داغ شده بود رسوندم! صحبت های پایانی کلاس که در خصوص خواستگاری و روابط بین دختر ها و پسر ها بود، طرفدارهای زیادی حتی در بین دوستان متعهلمان پیدا کرده بود، حال و هوای دوستان مجرد رو هم که دیگه خودتون می تونید حدس بزنید...! بعد از آن استاد با بیان داستانی در باب زندگی شگفت انگیز زنبور عسل، ما را به یاد دوست قدیمییان جناب هاچ زنبور عسل انداخت! همچنین داستان زندگی حضرت موسی و شیوه و مسلک ایشان در رابطه با نامحرم که نمونه کاملی از یک اخلاق سالم می باشد، افق های جدیدی را برای دوستان نا آشنا با این ماجرا آشکار کرد...فقط یکه نکته باقی ماند و آن هم اینکه در زندگی شهری امروز که آب لوله کشی شده، حالا ما چاه از کجا بیاریم...!!! (دوستانی که مایلند از ماجرا باخبر شوند، سوره قصص را مطالعه فرمایند). کلاس بعدی در روز چهارشنبه و در ساعت اول در محضر خانم اثباتی، استاد محترم زبان آغاز گردید و ایشان در ابتدای کلاس، حافظه قوی خود را به رخ دوستان کشیدند تقریبا تمام اطلاعات شغلیی که از دوستان کسب کرده بودند را در خطاب به دوستان استفاده کردند و بر ما معلوم شد که علاوه بر اطلاعات شغلییمان تمام اعمال و رفتار ما از نگاه تیزبین و حافظه قویه ایشان پنهان نخواهد ماند...! پس از آن استاد به قول خود عمل کرده و پرسش لغات را در ابتدای کلاس آغاز کردند و چهره پر استرس دوستان، فضایی دلهره آور را در کلاس به وجود آورده بود!!! پس کلی نذر و نیاز، از این مرحله سر سلامت به در بردیم! اما استاد همچنان اصرار بر مشارکت همه دوستان در درس داشتند و بعضی از دوستان خوش شانس هم، مثبت نصیبشان شد... (ما که بخیل نیستیم!!!) خلاصه این کلاس هم با همه استرس ها و دلهره های خود به پایان رسید و فقط یک نکته غیر درسی درخور توجه داشت، که اونم اثبات مجدد این قضیه از جانب استاد بود که گویا ایشان واقعا مشکلی پیچیده با زبان مادری خود دارند به طوری که برای بار دوم این فاجعه فرهنگی را تکرار و بنده خدا جناب بامری را، جناب بامزی خطاب کردند...! البته من هرجور حساب می کنم توجیهی برای تکرار این اشتباه پیدا نمی کنم، ایشان با اون حافظه قوی چه طور دوباره این بنده خدا رو اشتباه صدا کردند؟؟؟ یعنی واقعا از ذهنشون نگذشته که بامزی یه کارتون بود نه یه دانشجو...!؟ بگذریم، ولی خدایی من که خیلی حرص خوردم، کلاس با همه خشکی و سردی خود به پایان رسید، به کلاس بعدی می رویم، تکنولوژی فرهنگ...استاد خوش روی این کلاس در همان ابتدای کار لبتاپ خود را باز کرده و در ما حس فزاینده ای از تکنولوژی قلمبه شد...! بعد در یک حرکت سریع و فنی با شوقی مثال زدنی، پرده مخصوص ویدو پروژکتور را به پایین کشیدند و همه ما همچنان خیره، حرکات تکنولوژیک ایشان را دنبال می کردیم...! اما ناگهان به خاطرشان آمد که می خواهند بر روی تخته چیزی بنویسند و پرده را به بالا فرستادند...البته ایشان چنان اسیر و غرق در تکنولوژی بودند که اگر تذکر یکی از دوستان نبود، بیم آن می رفت که به جای تخته بر روی پرده مطلب خود را بنویسند...! بعد از آن معلوممان شد که لبتاپ باطری ندارد و دوستی که در پی شارژر آن رهسپار جناب فتوکیان مهربان شده بود، دست خالی باز گشت و ما با چشمانی نمناک این واقعیت را پذیرفتیم که این جلسه از تکنولوژی خبری نیست...! اما استاد کلی با بالا و پایین کشیدن پرده، شادمان شدند و طعم خفیفی از تکنولوژی را به تنهایی چشیدند! در آخر این کلاس استاد مهربانمان با تعریف خاطره ای از سفر حج ( که چندان بی مناسبت با حال و هوای این روزها که زمان ثبتنام حج عمره دانشجوییه، نبود)، خاطرات خود را زنده کردند و دل بعضی از دوستان را کباب...آخ گفتم کباب هوس کردم...! خوب فکر کنم که این سه خاطره برای این پست کافی باشه، تا یادم نرفته از دوستانی که اظهار لطف می کنند، تشکر می کنم و نظراتشون را در پست بعدی به بصر دوستان، می رسانم، همچنین از دوستان قدیمی و جدید خواهشمندم که با ثبت نظر خود در باره مطالب و دانشگاه و خلاصه هر موضوعی که دغدغه شان هست، فضای مشارکتی را در این محیط مجازی گرمتر و صمیمی تر نمایند...

کلام آخر:

من همان برگم که بر روی درخت               لرزم از برد چنین پاییز سخت


در نهایت باید افتاد و گریست                    به درخت گفت خداحافظ و رفت...

اولین خاطرات ترم دوم...

الآن که این پست را می نویسم، دوشنبه شب مورخ 11/7/90 و ساعت در حدود 10 شب می باشد.

با سلام و عرض و ادب خدمت همه عزیزان و دوستان گرامی،

 باز پاییز است اندکی از مهر پیداست، در این دوران بی مهری، باز هم پاییز زیباست...

چند روزیست که از آغاز ترم جدید می گذرد، چند کلاسی را پشت سر گذاشتیم و تقریبا با تمامی اساتید آشنا شده ایم، شاید با احساس من هم عقیده باشید، من که احساس می کنم کلاس گرمی و طراوت ترم قبل را نداره، شاید عدم همراهی تعدادی از دوستان ترم گذشته این حس را تشدید می کند شایدم غریبی و نا آشنایی با همکلاسی های جدید...البته این وضع فاجعه آمیز انتخاب واحد و برخورد سرد و گاها توهین آمیز برخی از مسولین دانشگاه، قطعا مسبب اصلی این دلزدگی می تونه باشه... به هر حال به قول معروف، دانشجوییه دیگه...! کاریش نمی شه کرد، باید سوخت و ساخت! توی همین چند روزه خاطرات یا بهتره بگم اتفاقات تراژدیک جالبی واقع شده که به روال گذشته چند سطری از آنها را به رشته تحریر در می آورم... (دوشنبه)جلسه اول و روز اول این ترم، بعد از رویت جدول اعلام برنامه های کلاسی در ابتدای پله ها که نسبت به ترم قبل از تکنولوژی پیشرفته تری برخوردار است...! به کلاس رفتم، طبق برنامه ای که روز انتخاب واحد، بهمون داده بودند، درس نظریه های فرهنگی را با خانم باباخانی داشتیم، به محض ورود با کلاس با صحنه ای تکان دهنده مواجه شدم...گوشم شروع کرد به سوت کشیدن، سرم گیج رفت، وای خدای من، یعنی خانم خان بابا ریش و سبیل داره...؟؟؟ اونم با این حجم...!!! بعد از چند ثانیه ای که برام بسان یک عمر گذشت، متوجه شدم که گویا به لطف هماهنگی و برنامه ریزی مثال زدنی کادر آموزشی دانشگاه، خانم خان بابا ((در این ساعت که برای کلاس ایشان در نظر گرفته بودند، یه 10 سالی است که در جای دیگری مشغول تدریس هستند...!!!))، نمی توانند که به کلاس بیایند و سعادت همراهی دوباره با جناب استاد داور پناه نصیبمان گردیده است. خلاصه با عرق سردی که بر تنمان نشسته بود، با خشوعی مثال زدنی بر روی نیمکت های آدامس نشانمان نشستیم و محو تماشای تدریس استاد شدیم و با یادآوری خاطرات زیبایمان با ایشان، از شوق و شعف آب دهانمان را قورت دادیم و بر شانس و اقبال خود آفرین گفتیم...! باشد که در پناه خدا، در محضر این استاد فرزانه علم و ادب بیاموزیم...فردای آن روز هم متون اسلامی داشتیم و ساعاتی روحانی و معنوی را در محضر استاد با سابقه این درس سپری کردیم و مهم اینکه دانستیم که مستحب است کف قبر مومن را کمی پهن تر بکنند! به امید آنکه هنگام رخت بستن از این دنیا، کوله بارمان خالی نباشد...جلسه بعدی یعنی چهارشنبه، در کلاس اول زبان داشتیم، اونم از نوع تخصصی...!!! چهره خانم استاد که بسیار جدی بودند، حاکی از تجربه و سابقه بالای ایشان در زبان انگلیسی بود به حدی که گویا روی زبان مادریشان تاثیر بسزایی گذاشته بود...! نشان بارز این اختلال، تلفظ اشتباه فامیلی یکی از دوستانمان جناب آقای بامری به جناب (( بامزی )) بود...!!! انصافا زحمت کشیدند و جا داره که درخواست ثبت این حرکت فرهنگی را در کتاب گینس بکنیم، نکته قابل توجه بعدی عدم اظهار تاسف و عذرخواهی ایشان از دوست عزیزمان بود که در نوع خود بسیار آموزنده بود، فقط شانس آوردیم که پای ((شلمان)) و دیگر دوستان به ماجرا کشیده نشد! از فتوحات بعدی ایشان در کلاس کشف و بیان این مطلب بود که: چون کارمندان در ادارجات کاری انجام نمی دهند، فرصت بسیاری دارند برای انجام کارهای متفرقه مثل حفظ کردن لغات زبان...! بعد از حضور و غیاب و بازجویی استاد از دوستان و پی بردن به زمینه کاری هر کدام از همکلاسی های عزیز، درس آغاز شد و همه درگیر ترجمه شدند، استاد با درایت کلاس بعد از شناسایی بنده حقیر به عنوان عامل اخلال کلاس، سعی کردند با افزایش تعداد دفعات پرسش از اینجانب، کمی این کودک لگام گسیخته را مهار کنند که به حمد الهی، کاری از پیش برده نشد...! کلاس با حسی آمیخته از دل تنگی شدید برای زبان مادری در فضایی حزن انگیز به پایان رسید! در کلاس بعدی یعنی، تکنولوژی فرهنگ، استاد با ظرفیتمان نشان دادند که فضایی آکنده از شادی را در این ترم خواهیم داشت! پس از مشاجره مختصر اولیه ایشان با جناب درویش و بنده، مشخص شد که بهتره ما در مقام دانشجو کوتاه بیاییم، چون ایشان مرزی برای پاسخ گویی نمی شناسند و نزدیک بود کار به جاهای نازک (همون باریک خودمون) بکشد! ولی  از انصافا استاد با صفا و جالبی هستند، برای ایشان آرزوی توفیق روز افزون داریم. کلاس بعدی، جمعه بود،( الآن یادم نیست که اسم کلاس چی بود ولی فکر کنم قاعدتا یه چیز فرهنگی باید باشه دیگه!) در ساعت اول، استاد کم سن و سالمون با لحن خاص خودشون تونستند تقریبا نبض کلاس را به دست بگیرند و ما هم فهمیدیم که جمعه ها صبح، قراره تا چه حد خواب از سرمون بپره...! کلاس بعدی هم که روش تحقیق بود و استاد با تجربه آن نشان دادند که سر این کلاس کلا نمیشه کاری کرد و فقط باید به درس پرداخت، امید است که با یاری دوستان فضای کلاس کمی تلطیف گردد! کلاس بعدی در روز شنبه برگزار گردید، بنده به اشتباه، ساعت کلاس را به یکی از دوستان شفیقم، یعنی جناب علیقلی که از برنامه بی خبر بود و اولین حضور خود را در ترم جدید تجربه می کرد، یه 2 ساعتی زود تر گفته بودم و در نتیجه دو ساعت وقت اضافه داشتیم که از فضای معنوی و دل انگیز دانشگاه استفاده کنیم و خلاصه جاتون خالی، کلی خوش گذشت! بعد وقتی به ساعت شروع کلاس که رسیدیم، خبر آمد به دلیل هماهنگی بی مثال دلیر مردان کادر آموزشی دانشگاه، کلاس خالی نداریم و باید 2 ساعت دیگه صبر نماییم و جالب تر اینکه آقای فتوکیان در پاسخ به دوستانی که به ایشان گله کرده بودند، گفته اند: بهتره برای گذران وقت، خیابان خاقانی را بالا و پایین بروید...! کاش حداقل اجازه شمردن درختان رو هم به دوستان می دادند.... خلاصه با اعتراض و پیگیری دوست خوبمان جناب آقای رمضانی، قرار شد که کلاسمان در دانشگاه تربیت معلم برگزار شود، ولی انصافا تجربه جالبی بود و ماهم بالاخره طعم حضور در یک دانشگاه واقعی را چشیدیم...! در کلاس هم استاد گرامی که از قضا مدیر گروه رشته ما نیز بودند، با سعه صدر، گلایه های بجا و ناجای ما را شنیدند و نهایت سعی خود را کردند تا ذره ای دلگرمی در وجود مان ظاهر شود، انصافا حرکت تاثیر گذاری بود و به نوبه خودم از ایشان ممنونم...کلاس بعدی در روز دوشنبه برگزار گردید و در محضر استاد داور پناه بودیم، لطف کلاس این دفعه، کسب اطلاعات جالبی خارج از فضای درس بود، اولی تاریخچه پیدایش کولر و ابداعات نو آورانه در طراحی آن، به طوری که بعد از نزدیک به یک قرن از پیدایش این وسیله، هنوز هم با سه کلید تند و کند وپمپ ساخته و تولید می شود...! و همچنین فهمیدیم که جد آفتابه، وسیله ای به نام (( لولهنگ)) بوده که گویا محمد علی شاه با اضافه کردن لوله ای به آن، موجب پیدایش آفتابه با شکل امروزی آن شده است...! واقعا جالب بود...نه؟!

ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم، به امید اینکه ترمی پر بار و بانشاط رو در کنار هم سپری کنیم.

کلام آخر: تقصیر ما نیست بر روی حرف هایمان نمی مانیم. ما در زمینی زندگی میکنیم که روزی دوبار خودش را دور می زند...

کاریکاتور...

سلام دوستان، الآن که این پست را می نویسم مورخ 5/7/90 و ساعت در حدود 10 شب می باشد. گویا تعدادی از دوستان موفق نشده اند که این کاریکاتور ها را دانلود کنند، به همین خاطر می توانید از 15 تا لینک زیر، به صورت تک تک آن ها را مشاهده نمایید. ( با کلیک بر روی هر لینک، پس چند ثانیه، تصویر به نمایش در می آید) امیدوارم که خوشتون بیاد و همچنین امیدوارم که کسی از این بنده حقیر ناراحت نشود...

کلام آخر: وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده... چارلی چاپلین

 

http://8200.6.img98.net/out.php/i69926_00.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i69927_001.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i69928_002.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i69929_003.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i69930_004.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70077_005.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70078_006.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70079_007.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70080_008.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70081_009.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70095_010.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70096_011.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70097_012.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70098_013.jpg

http://8200.6.img98.net/out.php/i70099_014.jpg

 

 

همشاگردی، سلام...

سلامی با عطر دل انگیز ماه مهربان مهر، آلان که این پست را می نویسم، یکشنبه مورخ 3/7/90 و ساعت در حدود 9 شب می باشد، شب قبل اولین کلاس ترم دوم!

راستش آنقدر از نوشتن و وبلاگ دور بودم که واقعا نمی دونم باید از کجا باید شروع کنم...! یه چند وقتی سعادت نداشتیم در محضر دوستان و همراهان عزیز باشیم که بابت این تاخیر، از همه عذر خواهی می کنم، از شما چه پنهون، تعدادی بهونه هم آماده کرده بودم واسه این دیرکرد، ولی الآن که فکرش رو می کنم، بهتره که نگم و الکی سرتون رو درد نیارم...! خوب چند روز پیش طی مراسمی پر شور و با شکوه، ثبت نام و انتخاب واحد کردیم و واقعا که بسی جای فخر و مباهات داشت و همه یکصدا به داشتن چنین دانشگاه پیشرفته و با برنامه ای و با این کادر زحمت کش و دلسوز، بیش از پیش افتخار کردیم...! به لطف برنامه ریزان با درایت دانشگاه، متاسفانه تعدادی از دوستان همکلاسیمان در این ترم به گروه شاغلین منتقل شدند که سعادت همراهی با این عزیزان را از دست دادیم، یه جورایی حیف شد، تازه جمعمون یک دست و یک دل شده بود...البته دوستی هایمان حتما پایدار خواهد بود و فقط توفیق حضور در یک کلاس را از دست داده ایم... قطعا دوستان جدیدی هم به جمعمون اضافه میشه که این اتفاق به طور حتم خالی از لطف نیست، امیدوارم همه دوستان هرجا که هستند، کامیاب و سلامت باشند...برای ما همین کافیست اگر روزی بدین خط و بدین دفتر نظر دوزی، بخندی و به دل گویی رفیق خوب دیروزی...

راستی بالاخره می توانید کاریکاتورهایی که خیلی وقته قولش رو داده بودم، را از لینک زیر دانلود بفرمایید...(( فقط توجه داشته باشید که 15 تا فایل عکسه که در یک فایل زیپ با حجم 11 مگابایت برای دانلود آماده شده است. ببخشید حجمش زیاده و احتمالا دانلودش کمی طول میکشه!))

http://www.4shared.com/file/ED0x3ZiY/Hachal_Abad.html

کلام آخر:

به دنبال واژه مباش

کلمات فریبمان می دهند

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود

باید فاتحه کلمات دیگر را خواند...