همشهری رسانه ای فراموش نشدنی...!

سلام و شاد باش خدمت همه عزیزان همراه، الآن که این پست را می نویسم چهارشنبه شب مورخ 29/4/90 و ساعت در حدود 11 شب می باشد، احتمالا در این ساعت اکثر دوستان مثل بنده حقیر مشغول تماشای داستان های اسد پنبه و دوستان هستند...!!! امیدوارم که هرکجا که هستید و مشغول هر کاری که هستید، تنتان سلامت و دلتان شاد باشد... انشاءالله

خوب به جز یکی دو تا از درسها، بیشتر نمرات اعلام شده، با آرزوی موفقیت برای همه دلاوران همیشه در صحنه، با خودم گفتم حالا که نمره درس همشهری شناسی، (ببخشید همون رسانه خودمون!) اومده و دیگه خطری نمره بنده رو تحدید نمی کنه!، و حالا که این پروژه داستان و طرح های ما طولانی شده، واسه زنگ تفریح و یادآوری خاطرات، یه یادی از استاد شیخی بزرگوار بکنیم...! امیدوارم که کسی خیلی حساس نشه...! از لینک زیر تصویر این مرد شریف و فرزانه را مشاهده نمایید. (روی لینک زیر کلیک نمایید)

http://s1.picofile.com/file/6994792752/parvaz_ra_be_khater_besepar.jpg

کلام آخر: اگر بر آب روي، خسي باشي، اگر بر هوا پري، پرنده اي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي... خواجه عبدا... انصاري

 

تحفه هایی از درویش همیشه در صحنه کلاس...!

سلام و صد درود، آلان که این پست را می نویسم، دوشنبه مورخ 27/4/90 و ساعت در حدود 1۱ صبح می باشد، ضمن عرض تبریک به مناسبت اعیاد شعبانیه و مخصوصا ولادت با سعادت حضرت قائم (عج)، آرزو می کنم که در این چند روز تعطیلی، خستگی نبرد سهمگین با 10 امتحان را از تن به در کرده باشید و به امید خدا، همگی نتایج خوبی را از این امتحانات کسب نمایید، چند تا نکته هست که لازم می دونم به بصرتان برسانم...! اول اینکه 2 روز پیش سعادتی نصیب من شد که جا داره خدمتتان تعریف کنم، برای تقدیم تحقیقات درس رسانه به استاد شیخی، به محل کار ایشان در خیابان گاندی مراجعه کردم و خلاصه جای همتون خالی...بالاخره ما این سازمان آگهی های همشهری را از نزدیک دیدم...! اگه بدونین چه حالی داشتم! اشک شوق بر چشمانم حلقه بسته بود...! انشاالله که خدا نصیب شما هم بفرماید... اما خبر خوب اینکه، طی صحبتی که با استاد داشتم، فهمیدم که ایشان نمرات بسیار خوب و بالایی به بچه ها داده اند که احتمالا ظرف امروز و فردا اعلام می شود، نکته بعدی که باید عرض کنم، راجع به داستان و کاریکاتور هایی بود که قولشان را داده بودم، راستش خیلی دلم می خواست که تا روز نیمه شعبان آماده بشه و تقدیم دوستان کنم ولی مشکلات اجازه این کار رو به من نداد و دوباره بد قول شدم! البته طراحی دستی آنها به اتمام رسیده و فقط کارای کامپیوتریش (ببخشید رایانه ایش...!) مونده که به امید خدا توی همین یکی دو روزه تمومش می کنم، مطلب بعدی هم راجع به وبلاگه...خیلی از دوستان از بنده و جناب عبادتی می پرسن که توی این تعطیلی تابستونی، وبلاگ چند وقت به چند وقت به روز می شه...؟ به امید خدا سعی می کنم که یک روز در میان حتی شده با یک مطلب کوتاه، وبلاگ رو به روز کنم ((البته به کسی نگین ولی منظورم هر روز بودا، ترسیدم بد قول شم، گفتم یک روز در میان...!)) در ضمن می دانم که دوستان لطف می کنند و زیاد به این سرای مجازی مراجعه می کنند ولی چون نظری نمی دهند یا اصولا شاید نظری ندارند، رد پایی از حضور خود به جا نمی گذارند، خواهش می کنم در حد یک جمله کوتاه هم که شده، (البته تاکید می کنم به غیر از تشکر...) مراجعه و حضور خود را اثبات نمایید تا این حس دورهم بودن در میان سایر دوستان هم زنده بشه و انگیزه ها برای حضور و مراجعه و گرم نگه داشتن این محفل مجازی افزایش پیدا کنه، البته نکته ای دیگر هم جا داره که در این باب اضافه کنم، گاها دوستان اعلام می کنند که به دلیل گرفتاری دیگه فرصت نظر دادن و... نیست که با اجازه باید بگم این عذر پذیرفته نیست...! نکته جالب دیگه اینه که، بعضی از دوستان و حتی آشنایان خود بنده می فرمایند که خوش به حالت که آنقدر بیکاری که فرصت وبلاگ نوشتن و طراحی داری، یا چه خوبه که آنقدر خوشحال و سرکیفی که به این کارا می رسی...! باید خدمت این دوستان عرض کنم که مشکلات برای همه هست، قصد مظلوم نمایی ندارم ولی برای من یکی مشکلات و حواشی زندگی آنقدر زیاد و غم انگیزه که این کارا شاید حکم مسکن رو برام داره و خلاصه از بی غمی یا بی کاری یا سرخوشی مضمن! نیست به خدا، اکثر این طراحی ها یا نوشتن مطالب را در ساعات پایانی شب انجام می دم، همین آقای عبادتی که پابه پای من و حتی گاهی بیشتر از من حضور دارند و مطلب می فرستند، بنده خدا هزارو یک مشکل داره، ولی ایشان هم مثل من، این فضای مجازی را محلی برای دور شدن از مشکلات و سختی های زندگی، ((حتی شده برای لحظاتی کوتاه))، انتخاب کرده اند...، البته خدایی نکرده قصدم منت گذاشتن نبودا، گفتم که این کارا برامون چه حکمی داره...خلاصه سرتون رو درد نیارم هرچه داریم در طبق اخلاص پیشکش حضورتان...

چندان که گفتم غم با طبیبان                    درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست            گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند                             چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست                    یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت                       تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی                     گر می​شنیدی پند ادیبان

طبق معمول جناب عبادتی زحمت کشیده اند و مطالب زیبایی را فرستاده اند که به روال گذشته تیتر مطالب را در انتهای این پست قرار می دهم و مابقی مطلب را حتما در بخش ادامه مطلب مطالعه بفرمایید:

1- تاثیر دعا

2- دقت در کار

3- دل شکستن

4- عبادت در جوانی

کلام آخر:

شخصي كه همواره سواري مي كند، سرانجام راه رفتن را از ياد مي برد...آرتور شوپنهاور


 

ادامه نوشته

دوستانی از جنس حضور...

سلام خدمت عزیزان همیشه در صحنه...!

الآن که این پست را می نویسم دوشنبه مورخ 20/4/90 وساعت در حدود 11 صبح می باشد.

متاسفانه یک خبر ناگوار رو دیروز شنیدیم که از دو جهت بسیار اندوهگین شدیم، گویا مادر همسر جناب آقای بامری به رحمت خدا رفتند که جا داره از طرف خودم و سایر دوستان همکلاسی به این برادر بزرگوار و خانواده محترمشان از صمیم قلب تسلیت عرض کنم، جدا ضایعه تاسف باریه و امیدوارم خدا به بازماندگان آن مرحوم صبر عنایت فرماید... جهت آمرزش این تازه گذشته و همه رفتگانتان فاتحه ای قرائت بفرمایید...یک نکته ناراحت کننده دیگه هم حادث شد که بسیار متاسف شدیم، جناب بامری  (که زحمت کشیده بودند و پاسخ تشریحی سوالات درس جامعه شناسی رو آماده کرده بودند،) به خاطر این اتفاق ناگوار به امتحان جامعه شناسی نرسیدند... برای ایشان آرزوی سلامتی و کامیابی می کنیم.

 امیدوارم که دوستان تا این جای امتحانات را به خوبی پشت سر گذاشته باشند و این 2 امتحان آینده را هم به خوبی برگزار کنند. نکته ای در باب کاریکاتور جناب درویش، باید عرض کنم، قطعا ما قصد توهین یا اهانت به این مرد شریف را نداریم، جهت مذاح و خنده چیزهای اضافه و الکی را هم می نویسیم و می کشیم، که در صفات متعالی جناب عبادتی نیست، مثلا داستان پیرهن روی شلوار یا حاشیه امنیت، شاید ابهام ریا کار بودن رو ایجاد کنه، ولی همه می دانیم که این صفت تا چه حد از ایشان دور است، مصداق حرف من این جمله است که آن چیز که عیان هست، چه حاجت به بیان است... امیدوارم که دوستان خدایی نکرده سوء تبیری از مطالب و تصاویر نداشته باشن، البته خدا رو شکر دو نفری که راجع به این کاریکاتور نظر داده بودند، دقیقا متوجه این نکته شده بودند و قطعا سایر دوستان هم به همین نتیجه خواهند رسید. البته درویش ما بزرگوار تر از این حرفاست که از این چیز ها خرده ای به دل بگیره، جالبه بدونین که من چندین بار به ایشان عرض کردم که اجازه بدهید قبل از همه، خودتان کارکاتور را ببینید و اگر نکته اصلاحی لازم داره بفرمایید، ولی ایشان نپزیرفتند... خلاصه خوب همکلاسیی داریما...قدرش رو بدونین...

یک چند وقتیه به خاطر امتحانات فرصت نشد مطالب و نظرات دوستان را مرتب کنم و در وبلاگ قرار بدم، عذر می خواهم، در ضمن همانطور که حتما می دانید 3 تا فضول باشی داریم که شماره 3 از همه شیطنتش بیشتره و اهل کل کل، یه نظر برای من فرستاده بود و کلی هم شاخ و شونه کشیده بود که من اشتباها پاک کردم...! خدایی اشتباهی بودا... توی نظرش گفته بود که هم رشته ماست، ولی باهامون همکلاسی نسیت، احتمالا تو دانشگاه ما هم نباشه، دنبال جزوه بوده که با وبلاگ ما آشنا شده، خلاصه مثل اینکه می خواد باهامون بازی کنه...همین جا عنوان می کنم که بچرخ تا بچرخی...! ما اینجا تنها نیستیم (اصلا هیچ کس تنها نیست...!) با بچه های وبلاگ، خدمتت می رسیم...!

در ادامه نظرات را به ترتیب از قدیمی ترین تا جدید ترین به بصرتان می رسانم:

 

 مطلبی از جناب بامری

بنام خدا
اولا به خاطر چند اشتباه تایپی که داشتم از همه دوستانی که مطالب بنده را خوندن پوزش می خوام .
و اما بعد.. : مهدی جان الان که دوستان به وبلاگ سر می زنند بازهم فراموشخانه است ؟
من تمام مطالب وبلاگ رو مطالعه کردم و لذت بردم از تمام دوستان خوب ممنونم و آرزوی دارم همیشه موفق و پیروز باشید.
جناب عبادتی دوست داشتنی از شما بابت زحماتی که متقبل شدی بی نهایت ممنون و سپاسگذارم.

 =============

مطلبی از جناب طالبی

سلام
اینکه برنظرات خودمون نظر بدیم دیگه واقعا نوبره
من برای همه در امتحانات باقیمانده آرزوی موفقیت می کنم
اگه آمار قبول شم همه رو بستنی میدم
باور کنید... راستی یادم رفته بود
فشم خوش گذشت
ما هم دل داریما...

درمورد قول امتحانات هم نظر سنجي نميخواد
غول امتحانات آمار بود
كه البته با مساعدت استاد ماجرا به خير و خوشي تموم شد
البته من واقعا از عرق جبين و داشته هاي خودم استفاده كردم
و تنها استاد 9 نمره به من كمك كرد تا من 10 بگيرم
نكته ديگر اينكه سر آمار اولين كسي كه برگه اش رو داد پژمان كريمي بود
من اونجا فكر كردم اين پسر چقدر آمارش خوبه ، نگو حرفي براي گفتن نداشته و سريع رفته به اداره اش برسه ...!

  =============

مطلبی از جناب عبادتی درباره کاربرد های فن آوری نانو در امتحانات...!

سلام
از دست اساتید و امتحاناتشون بقدر کافی چشمامون درد میکنه لطف کن شما درد رو مضاعفش نکن. خط این پست وبلاگ رو باید با ذره بین ببینیم!!
(آآی ی چشمم!)
خودمونیم این همفکری های قبل و بعد از جلسه امتحان توی قبولی دوستان و صد البته یادگیری و کسب تجربه (در باب نحوه تبادل اطلاعات!!!!) خیلی موثره ولی اون چیزی که نمره قبولی بهتری رو نصیب دوستان میکنه همفکری های حین جلسه است!(مفهومه؟!)
من غیر از مطالب درسی (که البته فرعیات علم آموزیه و اصلیاتش کسب تجربه و مهارتهای زندگیه!!)مهارت های بسیار مهم و قابل توجهی از دوستان در نحوه و چگونگی ثبت مطالب درسی برای یادآوری در جلسه امتحان (فارسیش میشه همون ت... خودمون!)کسب کردم و دیدم حرفای قدیمی ها رو باید با آب طلا نوشت که میگن: هر سری یه عقلی داره (اگر هم نداره یکاریش میکنه!!)(دومیش خاص ایام امتحان و از کلمات قصار مولانا فخرالدین عبادتی!بود) البته خودم هم از این تجربیات بی بهره نیستم، اما خداییش شیطان رجیم هم گاهی در کار ما موجودات دوپایی بنام دانشجو حیرون میشه ها. برای درک بهتر مطالب به دوستان توصیه میکنم قبل از امتحان حقوق اندکی با هم در این باب مذاکره کنند و کمی دست خودشون رو ، رو کنند تا ببیند سایرین چه راهکارهای بیدردسر تر و مناسبتری ارائه میکنند! این وسط من دلم بحال اون بیچاره مسئول آزمون میسوزه که با شور و اشتیاق و عجله ای میاد توی کلاس تا مچ متقلبین(که الحمدلله ما در کلاسمون نداریم وهمشون صبحی اند!!) رو بگیره اما پس از اندکی تامل میبینه همه سرشون روی ورق خودشون(تاکید میکنم: ورق خودشون!!)است و مشغول نوشتن همون مطالبی هستند که از ذهن مبارکشون! (قبلا") روی اوراق کوچکتری نوشتند. بنده خدا با هزار امید و آرزو میاد اما تا پایان جلسه فقط یه نفر آدم ناشی گیرش میاد.... دلسوزی هم داره دیگه، چون اون بنده خدا هم باید یجوری امورات زندگیش بچرخه دیگه، ولی کارش ازین اولاد آدم! کساده....بیچاره مراقبا هم میبینن اگر بخوان بگیرن باید کلاسو خالی کنند، لذا فقط نظاره گر ایام شیرین زندگی مدیران بعدی فرهنگی جامعه میشن و حتی بعضیهاشون به شوق اینکه تا حالا یه مدیرو از نزدیک ندیدن شاید بخوان با ماها عکس یادگاری هم بگیرند!
یاد یه شعر افتادم که گفتنش خالی از لطف نیست. فرموده باشد:
((گر حکم شود که مست گیرند-- در شهر هر آنچه هست گیرند))
البته ما الحمدلله تو کلاسمون متقلب مست نداریما، یوقت سو’ تفاوت نشه!!
بهر حال،به امید قبولی همه دوستان در آزمونهای سخت و دشوار در همه مراحل زندگیشون.
خیلی حرف زدم دیگه بسه،شب بخیر!! بیاد آزمون ارتباط تصویر یه افکت کم داشت که شما تصویریش کنید! ((گنجشک لالا ،،سنجاب لالا...،،))

مطلبی از جناب عبادتی درباره کاریکاتور درویش...!

جالب بود. خسته نباشید،استفاده کردیم برادر!!
ولی خداییش ذوق هنریت خیلی خوبه ادامه بده ، فقط سرعت به روز گردانیش رو زیاد کن میخام ببینم آخر سریال چی میشه!
نکنه میخای منو کدخدای هچل آباد کنی؟ از الان بگم من هم وقتشو ندارم هم میخام ادامه تحصیل بدم!! برای همینم به کدخدایی هچل آباد اصلا" فکر نمیکنم!
ها؟ چی؟ نه ! آخه...! ...خوب باشه، ...حالا که خیلی اصرار میکنید ، من متعلق به همه ی شما هستم! فقط یکم وقت بدین برنامه های اجراییم رو تدوین کنم بعد واسه همهتون پیامکش میکنم! من اومدم یه هچل آباد دیگه درست کنم... من میخام شما رو از توی هچل آباد ببرم به مچل آباد علیا...!! از اینکه به من (کدخدا فخرالدین محمد درویش هچل آبادی سفلی ) رای دادین ممنونم....! دوستتون دارم....!مطلبی از فضول باشی 1...!  در باب کاریکاتور درویش!

  =============

مطلبی از فضول باشی1 ...! در باب کاریکاتور درویش!

 بی وجدان ! این درویش محبوب بخت برگشته این شکلیه؟!!
ما که تا حالا تسبیح دستش ندیدیم، پیراهن با کت فرق میکنه، تازه این درویش بیچاره نیازی به حاشیه امنیتی نداره.

  =============

مطلبی از فضول باشی3 ...! در باب کاریکاتور درویش! و فن آوری نانو...!

سلام
گفته بودیم هرجا لازم باشه غلط میگیریم، داداشم زهد رو با( ز ) می نویسن نه با ( ذ )! غلط محتوایی رو داشتی؟! بعد هم این بیچاره زلف پر پیچ وخم واسه دلبری میخاد چیکار؟ ذاتا" دلبره!! کاش منم باهاش همکلاسی بودم که از نزدیک ببینمش باید آدم جالبی باشه!!
حالا راستی راستی درویشه ؟یا یا فامیلیش درویشه؟ یا شما بهش میگید درویش؟
------------

مطلب بعدی اینکه این فناوری نانو هم عجب کاربردهایی داره ها؟! من فکر می کردم فقط میشه باهاش آپولو هوا کرد!! نگو توی امتحانم میشه باهاش قبول شد!
پس همه با هم شعار این هفته رو سر میدیم: انرژی نانویی حق مسلم ماست!!

  =============

مطلبی از خانم راستین

خیلی جالب بود دستتون درد نکنه اما دو قسمت آن فکر کنم شامل حال این بنده خدا نمیشه
1 - ریش
2 - پیراهن روی شلوار
بهرحال ایده جالبی بود

  =============

جناب بامری،        ضمن عرض تسلیت مجدد، اشتباه تایپی که پیش میاد، خیلی حساس نشو...لقب وبلاگ، فراموشخانه شده دیگه...کاریش نمی شه کرد، اینجا همه لقب دار می شن، مثل درویش و میرزا بنویس و...مواظب خودت باش...!

جناب طالبی،        اینجا همه چی نوبره... تازه کجاش رو دیدی...؟! مثل اینکه فقط خودم و خودت راجع به غول امتحانات نظر دادیم که با رای دونفر که میشه اکثریت! غول امتحانات رو آمار اعلام می کنم، نکته بعدی فرحزاد بود نه فشم، طالبی جان دلبندم...! جای شما و سایر دوستان واقعا خالی، انشاءالله حتما در یک برنامه دست جمعی در محضر سایر دوستان خواهیم بود، راستی خوبه که از داشته های خودت استفاده کردی، خدایی دم استاد گرم که کسی رو ننداخت...!

جناب عبادتی،       این استعداد ایرانی های چه ها که نمی کنه...! فقط بعضی ها که لو می رن آدم دلش کباب می خواد...! بابت کاریکاتور هم، مجدد ممنون که ما رو قابل می دانید، در ضمن شما همه کاره هچل آبادی قربان... در ادامه بیشتر خواهید دید.

جناب فضول باشی1       کاریکاتورش دانشجویی دیگه... حساس نشو... در ضمن  می دونم که طراحیم ضعیفه ولی منظور من کت نبود عزیزم، همون پیرهن بود و پیرهن هم کیشده بودم و هم نوشته بودم! (مدل پیرهنه اینجوری بودا)

جناب فضول باشی3       جدا اشتباهی اون نظرت رو پاک کردما، فکر نکنی سانسور شد، اگه می تونی دوباره بفرست که بچه ها هم فیض ببرن، راجع غلط املایی که تذکر دادی ممنونم، ولی توی هچل آباد زهد را اون جوری می نویسن...! (کم که نمیارم...!!!) در ضمن واقعا سعادت می خواد با درویش کلاس ما همکلاسی باشی، دلت بسوزه...! در مورد فن آور نانو، هم یعنی تاحالا با کاربرداش آشنا نشده بودی؟ مگه دانشجو نیستی؟ نگو که تقلب به صورت نانو ندیده بودی تاحالا...!

خانم راستین،        حضورتان را خیرمقدم عرض می کنم، در مورد نظرتون هم کاملا موافقم، همانظور که در اول پست عرض کردم، این نکات اضافه جهت مذاحه...

کلام آخر:

هر لحظه را چنان سپری کن گوئی که آخرین لحظه است.. و کسی چه میداند شاید که آخرین لحظه باشد...

درویش، وارد می شود...!!!

سلام و دو صد درود بر همراهان گرامی، الآن که این پست را می نویسم جمعه مورخ 17/4/90 و ساعت در حدود 1 شب می باشد! امیدوارم که مطالعات درس جامعه شناسی فرهنگی را تا اینجا با موفقیت دنبال کرده باشین و از پاسخ تشریحی سوالات که جناب بامری عزیز زحمت آن را کشیده بودند و در پست قبلی تقدیمتان کرده بودم، بهره کافی را برده باشین...

با هماهنگی هایی که با جناب آقای عبادتی، درویش بزرگوار کلاسمان انجام دادم، تصمیم گرفتم که هر هفته داستان ها و ماجراهایی از جناب درویش را در قالب طنز به زبان تصویر کشیده تا شاید لحظاتی هرچند کوتاه، حال و هوای دوستان را تلطیف نمایم، به امید اینکه مورد پسند واقع گردد. پیشاپیش از جناب درویش تشکر و عذر خواهی می کنم...!

بر روی لینک زیر کلیک کنید تا قسمت اول داستان را مشاهده نمایید:

http://033.img98.net/out.php/i461445_1.jpg

کلام آخر، شعری از حضرت حافظ:

 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت                 که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش            هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

بشتابید...!

سلام  همکلاسی... امروز جمعه مورخ 17/4/90 و ساعت در حدود 1بعد از ظهر می باشد، لینک زیر، سوالات درس جامعه شناسی فرهنگی به همراه پاسخ تشریحی آن است که جناب بامری زحمت پاسخ های آن را کشیده اند، امیدوارم که بتوانید از آن استفاده کنید. در پناه خدا شاد باشید و سلامت...

http://www.4shared.com/file/8v48UJDX/jame_shenasi_ba_pasokh.html

کلام آخر: شعری از حضرت حافظ:

سحر با باد می​گفتم حدیث آرزومندی                  خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است                   بدین راه و روش می​رو که با دلدار پیوندی

کمر امتحانات شکست...! (با استفاده از فناوری نانو...!)

امروز که این پست را می نویسم، یکشنبه مورخ 12/4/90 و ساعت در حدود 5 بعد از ظهر می باشد، کمتر از دو ساعت بعد از امتحان تاریخ تحولات اجتماعی ایران...!

سلام و دوصد درود بر همکلاسی های عزیز، دلم چقدر تنگ شده بود برای پرحرفیام...! خوب 5 تا از 10 تا امتحان رو برگزار کردیم... وای که نفسمون گرفت... خدایی خسته شدیم، انصافا 10 تا امتحان برای پایان ترم زیاده ها... امیدوارم که دوستان تا این جای کار، امتحاناتشون رو به خوبی پشت سر گذاشته باشند و نیروی کافی برای برگزاری مابقی امتجانات رو داشته باشند، شاید بد نباشه که یه چند خطی در باب خاطره این 5 امتحان گذشته بنویسم: قبل از آن به این نکته اشاره می کنم، معمولا در بعد از هر امتحان شاهد دوستانی هستیم که گاها  از سر درد یا گردن درد یا چشم درد رنج می برند...! یا کاغذهای بسیار کوچکی که با فن آوری نانو تهیه شده را به همراه دارند یا در کف دست خود و یا سایر قسمت های بدن! چیز هایی نوشتن که در نوع خود جالبه و بعضی وقت ها یه جورایی لو می رن که ضمیمه پروندشان می شود...! امید وارم برای دوستان بدشانسمان مشکلی پیش نیاید، راستی انصافا فکر کنم که مبحث تقلب واقعا بسیار تخصصی و پیشرفته شده و بعضا شاهد هستیم که برخی از دوستان وقت زیادی برای تهیه تقلب می گذارند و از فن آوری های روز (مخصوصا نانو...!) استفاده می کنند! که شاید اگر نصف این وقت را به مطالعه اختصاص می دادند، نتیجه بیشتری می گرفتند...! ناکامی های دوستان در استفاده از تقلب هم جالبه، برخی صندلی جابجا می کنند که به دلیل جابجایی های مکرری که در طول برگزاری امتحان صورت می گیره، معمولا نتیجه بردار نیست، برخی هم حواسشان به تقلب نوشته شده بر روی کف دستشان نیست و وقتی که از دست شویی بر می گردند، (گلاب به روتون...!) تازه می فهمند که چه اشتباهی کردند...! بعضی ها بعد از امتحانات چنان سرخوش جلسه را ترک می کنند که یادشان می ره برگه های تقلب را از زیر صندلی ببرند و برایشان دردسر می شود، بعضی از مراقبان مهربانند برخی نامهربان! برخی دیگه زیادی قضیه رو جدی می گیرند و خودم شاهد بودم که یکی از این زحمت کشان اصرار داشت دست یکی از دوستان رو که اقدام به نوشتن تقلب بر روی دستش کرده بود را ضمیمه پروندش کنه...! خلاصه امیدوارم که دوستان در طول همه مراحل امتحانات موفق باشند! بر می گردیم به امتحان اولمان که نظریه های جامعه شناسی بود و با وجود ارائه نمونه سوالات امتحانی از طرف استاد، به نظر ساده می اومد، و تقریبا هم، همانی که فکر می کردیم شد به جز اون سوالی که الف و ب داشت و دوستان را کمی قافل گیر کرد، بقیه سوالات نسبتا راحت بود فقط حیف که در روز امتحان، استاد حضور نداشتند که مخصوصا در باب این سوال، رفع ابهام کنیم، البته قرار بود که تشریف بیاورند و مثلا بنده هم با ایشان هماهنگی کرده بودم، نمی دونم که چرا سعادت نصیب ما نشد، در پایان امتحانات هم به رسم نمایندگی کلاس، تحقیقات دوستان رو جمع کردم که هنوز موفق نشدم به دست استاد برسانم، البته باید عرض کنم که دوستان یه وقت نگران نشوند و کوتاهی از من نبوده، هماهنگی با استاد عزیزمان یکم پیچیده شد که انشا الله فردا تمامی این تحقیقات به دست استاد می رسه... خلاصه امتحان را تحت نظارت شدید و ویژه گارد انتظاماتی دانشگاه به پایان رساندیم و رفتیم برای نبردی سهمگین با درس آمار...! وای که من چقدر استرس داشتم! خاطره ای که می خواهم براتون تعریف کنم، یکم شخصیه، یعنی خاطر مشترک همه کلاس نیست ولی از اونجایی که طبق تعریف زیمیل گروه سه تایی هم قابل تتمیع به کل هست، با اجازتون می نویسم، (خوب درس خونده بودما...!) همین جا هم اعلام می کنم که دوستان اگر خاطراتی از این دست دارند یا حتی خاطرات انفرادی، در صورت تمایل بنویسند تا سایر دوستان هم استفاده کنند و در آن خاطره شریک شوند، خلاصه از اونجایی که من به خاطر حضور همیشه با تاخیر در کلاس، کلا هیچی از درس نفهمیده بودم، (البته اگه کامل هم می بودم، فرقی نمی کرد!) بسیار نگران ودلواپس بودم البته حال روز بیشتر دوستان هم بهتر از من نبود! خلاصه به اتفاق 2 تادیگه از بچه ها یعنی جناب علیقلی و صفایی تصمیم گرفتیم که بشینیم و با هم درس بخوانیم! از اونجایی که هر سه نفرمان از بیخ عرب بودیم  (یعنی چیزی بلد نبودیم!) من پیشنهاد دادم که از یکی از دوستانم که انشاالله امسال به جرگه مهندسین کشور اضافه میشه(یعنی درسش تموم میشه) را با خود بیاورم که با ما کار کنه...! اون بنده خدا هم که یه 5 سالی از آخرین باری که آمار خونده بود گذشته بود، مجبور شد قبل همراهی با ما یه نیم ساعتی جزوه مارا مرور کنه...! اولش می خواستیم تو پارک درس بخوانیم، ولی به دلیلی گرمای شدید هوا، پشیمان شدیم، همینجور در خیابان های شهر می چرخیدیم که نمی دونم چی شد که سر از فرحزاد درآوردیم!!! خلاصه در فضای معنویی این مکان خوش منظره، به مطالعات آمار از روی جزوه کپی شده پرداختیم و خداییش هم خیلی موثر بود، جدا داره که از دوستانی که جزوشان را برای کپی کردن در اختیار ما قرار دادند مجدد تشکر کنم! برای یادگاری عکسی هم انداختیم که کاریکاتورش رو هم من کشیدم (البته خیلی طراحی دستیم داغونه ها ببخشید...!) که از لینک زیر می توانید این عکس و کاریکاتورش رو ببینید...! ((روی لینک زیر کلیک کنید.)) برای خنده بد نیست...!!!

http://033.img98.net/out.php/i447337_Farahzad9044.jpg

 خلاصه حرکت جالبی بود و انصافا باعث شد که غول آمار در نظرمان بسان جوجه ای جلوه کند...! از حق نگذزیم که استاد مهربان هم امتحان ساده ای گرفته بودند و همه فرمول ها را هم که داده بودند! حضور خودشان هم در سر جلسه و راهنمایی هایی که انجام می دادند، بسیار مفید و دلگرم کننده بود...! راستی یه خبر جالب هم که همان روز به سمعمان رسید! که جناب عبادتی زحمت آن را کشیدند، اگر دقت کرده بودین در انتهای برگه سوالات درس آمار، آدرس وبلاگی بود که استاد برای اعلام نتایج امتحاناتشان آن را ایجاد کرده بودند، اگر به این وبلاگ مراجعه فرمایید می بینید که استاد جواب 5-6 سری امتحاتات مختلف از دروسی که تدریس میفرمایند را اعلام کردند و جالب اینکه هیچ کسی از درسهای ایشان را نیفتاده اند...! خلاصه پیشبینی ما در امروز به حقیقت پیوست قبل از امتحان تاریخ، خبر قبولی همه بیچه ها در امتحان آمار به دستمان رسید و با روحیه ای مضاعف به سراغ امتحان رفتیم، فکر کنم که بیشتر بچه ها از این درس بیم داشتند و خدا رو شکر که کسی نیفتاد...از اونجایی که حرکت قبلیمان برای درس خواندن جواب داده بود، این دفعه تصمیم گرفتیم که برای درس تمثیل هم اقدام مشابهی انجام دهیم نکته جالب این جلسه مطالعه، این بود که جناب صفایی علارقم اینکه واحد درس تمثیل و اسطوره را ندارند، همراهمان بودند و از ایشان به خاطر این همراهی سپاسگزارم، اصلا بهتره که به ایشون بگیم همراه اول...! خلاصه امتحان درس تمثیل را هم پشت سر گذاشتیم و حضور استاد هم در جلسه، موجبات دلگرمی همه دوستان بود، و به نظرم این قضیه انتخاب 5 سوال از 7 سوال ارائه شده هم حرکت جالبی بود، متاسفانه در پایان امتحان متوجه شدیم که موتور یکی از دوستان را از جلوی دانشگاه به سرقت بردند (موتوری که اسطوره شد...!) و بسیار اندوهگین شدیم، امیدوارم که هر چه زود تر سارقش دستگیر و موتور این بنده خدا هم پیدا بشه، انشاالله... امتحان بعدی امتحان ارتباط تصویری بود، خوبیش این بود که قرار نبود چیز زیادی برای این درس بخوانیم و بیشتر باید فکر می کردیم...! سوالات امتحان تقربیا قابل انتظار بود ولی خدایی وقتش خیلی کم بود، شایدم من وقت کم آوردم...! خلاصه خود استاد هم زیارت کردیم و دلشاد شدیم، اون سوال 10 صدا و تصویر، را انصافا استاد کار نکرده بود و فکر کنم که همه از خودشون نوشتن...! بگذریم... امتحان بعدی امروز و تاریخ تحولات اجتماعی ایران بود، امتحان خیلی پیچیده نبود فقط باید همه جزوه را می نوشتیم...!!! استاد خنده رویمان رو هم دیدم ، یادش بخیر، چقدر اذیتش کردیم! خوب امتحان بعدی، پس فرداست، حقوق فرهنگی...یادش بخیر ...جمعه ها آخر وقت...یادتون هست؟ (سواااااااااال)...!!! راستی غول امتحانات به نظر شما کدومه؟ به نظر من آمار بود، اگه دوست داشتین نظرتون رو بگین تا یه نظر سنجی در این باب داشته باشیم، فقط یادتون باشه که تنها یک درس را به عنوان سخت ترین درس انتخاب کنید.

کلام آخر، شعری از حضرت حافظ:

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو     جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی     نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش     که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم     هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست     که بر طرف سمن زارش همی​گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی     که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی​بندی نقاب زلف و می​ترسم     که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری     به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

دوستانی از جنس حضور...

سلام سلام سلام... امروز که این پست را می نویسم، چهارشنبه مورخ 8/4/90 و ساعت در حدود 12 ظهر می باشد، یه چند وقتی به خاطر درگیری های امتحاناتی و... نشد که در خدمت دوستان باشم. امیدوارم که دوستان این 3 امتحان گذشته را به خوبی پشت سر گذاشته باشند و برای 7 امتحان باقیمانده یا 7 خوان رستم (تحت تاثیر امتحان تمثیل و اسطوره شناسی دیروز...!) مشکلی نداشته باشند... در این پست در خدمت خانم سامنی و خانم خسروان و جناب بامری و جناب طالبی و جناب عبادتی و جناب فضول باشی سوم!!! هستیم:

 

مطلبی از خانم سامنی

باسلام و احترام
آقای فقیهی خسته نباشید بابت دست نوشته های زیباتون از خاطرات کلاس یادگاری خوبی شد از ترم اول ، ما هم مثل شما آرزو می کنیم که همکلاسی های عزیزمان امتحاناتشون را با موفقیت به پایان برسونند و از جزواتی هم که در وبلاگ قرار دادید استفاده کردیم ممنون ، بابت عوض شدن تم وبلاگ هم باید بگیم زحمت کشیدید بسیار زیباست ( گویا این نظر دوستان( تعویض تم وبلاگ ) جزئی از طرح های کوتاه مدت بود که به ثمر نشست ) ما منتظر به ثمر نشستن بقیه نظرات دوستان هم هستیم .)
و اما ..... آقای علیقلی از متون زیباتون ؟؟؟!!!! در وصف شرایط پرداخت یارانه مستفیذ شدیم ... !!!!
یکی از نظرات این بود که دوستان آدرس ایمیلاشون رو اعلام کنن که غیر از خود آقای فقیهی هنوز در مورد بقیه دوستان اعمال نشده ( همچنین در مورد خودم )
آدرس ایمیلم : samenimaryam@yahoo.com
samenimaryam@gmail.com
ودر انتها ....
کار نیکی که برای دیگران انجام می دهید وظیفه نیست بلکه یک نوع احساس است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد .

------------------------

جمله ای از خانم خسروان

سلام با آرزوی موفقیت در امتحانات برای همگی...

------------------------

سه مطلب از جناب بامری

مهدی عزیز سلام
راستش چند شب قبل به وبلاگ سری زدم خبری نبود واسه همین اسمس دادم و الان با کمال تعجب دیدم که مطالب زیبایی را ارائه کردی که از زحماتت تشکر میکنم و اما بعد
درخصوص درس شیرین همشری شناسی عرض کنم که چون شما دیر تشریف آوردی من بساط رو پهن کردم اما دیدی که خلاصه ...... شد. بگذریم . مشتاق شدم حتما پاورپوینت قشنگتو ببینم . برات و برای همه دوستان خوب و همکلاسی های عزیزمون آرزوی توفیق دارم و تشکر میکنم از همه دوستانی که گروهی کارمیکنم به خصوص عزیز دلمون آقای عبادتی عزیز که انصافا در حق بچه های کلاس حق مطلب را ادا کرده اند .از این کلاس ها همین خاطره ها باقی میمونه و امیدوارم که همیشه قلم شما ... نقطه.

 

نکات قابل توجه در گسترش اعتماد .
راجع به خود مثبت بیندیشید .
از تجربیات خود درس بگیرید .
اهداف واقع گرایانه تعیین کنید .
مشوق خود باشید .
یادگیری را استمراربخشید .
مفید زندگی کنید .
سادگی را ارزش بدانید .
از تغییر استقبال کنید .

 A joke

 یک لطیفه

“Excuse   me   sir   , do you happen   to have   seen   a   policeman   anywhere about here?

“I am sorry, but I have not seen a sign of one.”

“All right   , hurry   up and give me your watch and pocketbook then.”

«ببخشید آقا،شماتصادفا یک مامورپلیس را اینجا دیده اید؟»

«متاسفم ، امامن اثری از یک پلیس هم ندیده ام.»

«خیلی خوب ،پس عجله کن و ساعت و کیف پول(خود را) به من بده.»

------------------------

مطلبی از جناب طالبی

سلام
وقت بخير
نميخواستم پيام بزارم اما دلم نيومد
خيلي به سختي آدرس وبلاگ رو گير آوردم
فكر نميكردم خيلي فعال باشه
اما ديدم كه روش خيلي زحمت كشيديد
ممنونم

------------------------

مطالبی هم از جناب عبادتی

سلام دوستان ببخشید که به خاطر امتحانات با تاخیر اومدم.
از جناب میرزا مهدی خان هم بخاطر آپدیت نگهداشتن این فراموشخانه تشکر ویژه دارم.
فکر میکنم بعد از امتحان آمار غول مرحله اخر امتحانات رو زدیم!!
اما اینبار برای دوستانی که مثل خودم کپی پیست کارند!! یه مطلب جالب دارم حتما بخونید!
از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه در جمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد .
محور سخنراني در خصوص مسائل انگيزشي و چگونگي ارتقاء سطح روحيه كاركنان دور ميزد
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتي كه توجه حضار كاملا به گفته هايش جلب شده بود،چنين گفت :
آري دوستان ، من بهترين سالهاي زندگي را در آغوش زني گذراندم كه همسرم نبود !!!
ناگهان سكوت شوك برانگيزي جمع حضار را فرا گرفت !
استاد وقتي تعجب آنان را ديد ، پس از كمي مكث ادامه داد : آن زن ، مادرم بود !
حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...
.
.

تقريبا يك هفته از آن قضيه سپري گشت تا اينكه يكي از مديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهماني نيمه رسمي دعوت شد . آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود ...
او خواست كه خودي نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه ، محفل را بيشتر گرم كند . لذا با صداي بلند گفت : آري ، من بهترين سالهاي زندگي خود را در آغوش زني گذرانده ام كه همسرم نبود !
همانطوري كه انتظار ميرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا همسرش نيز در اوج خشم و حسادت بسر ميبرد .
مدير كه وقت را مناسب ميديد ،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چيزي به خاطرش نيامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد ، تا اينكه بناچار گفت : راستش دوستان ، هر چي فكر ميكنم ، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كي بود ؟!!
نتيجه اخلاقي :
اگه نمیتونی مطلبی رو عینا بازگو کنی پس بهتره کپی برداری نکنی
----------
جمله روز : وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن !!!

 

سلام به جناب فقیهی و همه دوستان خوب همکلاسی.
من کماکان به این فراموشخانه سر می زنم و مطالب و خاطرات جالب و مینیاتوری کلاس رو مرور می کنم. این مطالب رو چندین بار تا حالا خوندم. شاید فکر می کنید بیکارم! ولی نه با همه مشغله کاریم هر وقت دلم برای دوستان یا شیطونی سر کلاس و ایام مدرسه و... تنگ میشه این مطالب رو مرور میکنم.اما یک نکته خفیه در این خاطرات هست و اون اینکه: ((چشم به هم زدیم و رفت)) زمانی که برای کنکور ثبت نام میکردیم دلشوره اعلام نتایج رو داشتیم. وقتی اعلام شد دلشوره ثبت نام دانشگاه رو داشتیم. بعد با اینهمه گرفتاری و کار، نگران چگونگی حضور در کلاس و ارتباط با همکلاسی ها و هر کلاسی 16 جلسه حضور و امتحان و ..... اما الان که ترم اول تموم شد دیدیم که چقدر زود گذشت! و تا چشم بهم بزنیم 4-5 تا ترم و ارشد و... تموم میشه (این قافله عمر عجب می گذرد!) و تنها چیزی که توی ذهن ما میمونه یکی همین خاطرات جالبه و یکی دوستای خیلی خوب کلاسه که بی اغراق این دوستیها برای من مایه افتخاره.
لابلای سرعت و استرس و گرفتاری های روزمره و... مرور این مطالب آدم رو نگه میداره و یاد و خاطر آدم رو خنک و آروم میکنه.
یاد شعر بسیار پر معنی حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی افتادم:
((بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ماراد بس))
امیدوارم قدر این ایام رو بدونیم،چراکه تنها چیزی که بر نمی گرده، عمر و این لحظات شیرینه.

------------------------

مطلبی از جناب فضول باشی 3

سلام به همه ی دوستان و بخصوص فضولباشی های 1و2
و با تشکر از نمونه سوالات مفصلتون
میخواستم بگم کی گفته ما 2تا فضول باشی هستیم؟ ما 3 تا فضول باشی هستیم (که البته من اول سومیشو میگم!!)
من بجای غلط های املایی به غلطهای محتوایی میپردازم.
البته حالا حالاها کارم کساده چون هرچی می گردم هیچی پیدا نمیکنم.
مطمئنم که هیچ کس منو با این ادبیاتم نمی شناسه!! علی الخصوص آقای ...لی!
بهر حال مواظب باشید فضول باشی چهارمی هم بیاد!

------------------------

 خانم سامنی       از حضور مستمر شما ممنونم و همچنین از لطف شما و خوشحالم که اقدامات مقبول شما و سایر دوستان واقع شده است و به امید خدا به نتایج بهتری خواهیم رسید. اگر سایر دوستان هم همانند شما پیگیر و فعال بودند سریع تر به نتیجه می رسیدیم.

خانم خسروان       ورودتان را به وبلاگ خیر مقدم عرض می کنم، امیدوارم که شاهد حضور مستمر و پیگیر شما باشیم.

جناب بامری عزیز   ابتدا از مطالبتون تشکر می کنم، بعد هم باید عرض کنم که نوشته های من جهت شوخی و مزاح بود و یقین داشته باشین که شما شایسته تر بودین...

جناب طالبی         خداروشکر که بالاخره دلتون اومد، حالا کجا بود...؟!!! جدا از شوخی، از حضورتان بسیار خرسند شدیم، به امید دیدار مجدد شما در وبلاگ...

جناب عبادتی        ممنون که کماکان پای ثابت وبلاگ یا به قول خودتون (فراموش خانه میرزا مهدی خان) هستید، مطالبتون هم که مثل همیشه بسیار جالب و خواندنی هستند، راستش من هم مثل شما مطالب را هر چند وقت یکبار مرور می کنم، و نکته جالب اینکه با وجود داشتن فایل word  همه مطالب، هر وقت که بخواهم مطالب را مرور کنم، به اینترنت وصل می شم و از خود وبلاگ مطالب را می خوانم...!  البته نه اینکه دوستان فکر کنن که دچار خود شیفتگی هستم و می روم نوشته های خودمو میخونم...نه واقعا این خاطرات را دوست دارم هرچند که می دانم علارقم لطف مکرر شما دوستان، نگارش شایسته ای ندارد... ولی به قول شما برای چند لحظه ای هم که شده آدم رو از این مشغله روزانه دور می کنه، خوبی خاطره اینه که وقتی بهش مراجعه می کنیم، دیگه سختی ها و ناکامی هاش تلخ نیستند و طعم شیرینی پیدا می کنند... الحق هم که توفیق آشنایی با دوستان بسیار دل انگیز و فخر انگیزه...به نکته خوبی اشاره کردید چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت، به قول دکتر قمشه ای بهتره بگیم که خوش موند...

جناب فضول باشی3           مثل اینکه قضیه داره حسابی پیچیده میشه، امیدوارم که داستان سه گانه فضول باشی ها به همیجا ختم بشه...! راستی اگه خودتو معرفی کنی یه جایزه پیش من داری ولی نگو که اول جایزه رو بده یا بگو چیه تا خودمو معرفی کنما که من خودم ختم وچهل این برنامه هام... آره داداش یا آره آبجی خانم...! فکر کردی من این موها رو تو آسیاب فر کردم...؟! امیدواریم که بیشتر از حضور شما فیض ببریم...! راستی منظورتون از آقای ...لی، کیه؟ من که فقط دو نفر به ذهنم رسید؛ یکی جناب بروسلی و یکی جناب علیقلی...!!!

کلام آخر: از همه اندوهگين تر شخصي است كه از همه بيشتر مي خندد…ژان پل سارتر